دلنوشته های من

دلتنگی36

              زن

چـه حـریـصـانـه مـرا بـوسیـدی

و چـه وحـشـیـانـه رخـتـم را دریـدی
و مـن چـه عـاشـقـانـه دسـت بـر هـوسـهـایـت کـشـیـدم
امـا کـاش مـیـفـهـمـیـدی کـه زن
تـا عـاشـق نـبـاشـد
نـمـی بـوسـد ...
نـمـی بـویـد ..
و تـسـلـیـم نـمـی کـنـد رویـاهـای عـریـانـیـش را

+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1392 ساعت 23:31 توسط Sahar |


دلتنگی35

+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1392 ساعت 23:26 توسط Sahar |


دلتنگی34

 آدمها اغلب نا معقول،غیر منطقی و خودخواهند،

به هر حال آنها را ببخش.


اگر موفق شوی،دشمنان سرسخت خواهی داشت،

به هر حال تو موفق باش.



اگر درستکار و راستگو باشی،ممکن است ضرر کنی،

به هر حال راستگو و درستکار باش.



اگر به دیگران آموختی،ممکن است قدردانت نباشند،

به هر حال آموزنده باش.



اگر جانت را فدای آرمانت کنی،ممکن است کافی نباشد،

به هر حال تو فداکار باش.



اگر به دیگران خوبی کنی،ممکن است فردا فراموش کنند،

به هر حال نیکوکار باش.



اگر به آرامش و شادی دست یافتی،ممکن است به تو حسادت کنند،

به هر حال آرام و شاد باش.



اگر مهربانی کنی،شاید تو را متهم به اهداف پنهانی یا سود شخصی کنند،

به هر حال تو مهربان باش.



آنچه را که سالها زحمت کشیدی و ساختی،ممکن است دیگری به ناگهان از بین ببرد،

به هر حال سازنده باش.



برای اینکه آسوده باشی،بدان که همه چیز بین تو و خداست،



پس همیشه به همین فکر کن و آسوده باش.

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1392 ساعت 13:46 توسط Sahar |


دلتنگی33

همیشه صــ ـ ـ ـدایـے بود که مــ ـ ـ ـرا آرام مـے کرد،



دستهایـے بود که دســ ـ ـ ـتهاـے سردم را گــ ـ ـ ـرم مـے کرد



همیشه قلبـے بود که مــ ـ ـ ـرا امیدوارم مـے کرد،



چشمهایـے بود که عاشقــ ـ ـ ـانه مرا نگاه مـے کرد



همیشه کسـے بود که در کنــ ـ ـ ـارم قدم مـے زد ،

احساسـے بود که مــ ـ ـ ـرا درک مـےکرد



حالا من و مانده ام یک دنیــ ـ ـ ـاـے پوچ ،



نه صداییست که مرا آرام کند و نه طبیبیست که مرا درمــ ـ ـ ـان کند.

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1391 ساعت 14:52 توسط Sahar |


دلتنگی32

خدایا

          خدایا

                              خداجونم

                                           خسته ام

خسته ی خسته

+ نوشته شده در جمعه 3 شهریور1391 ساعت 12:17 توسط Sahar |


دلتنگی31

ایستادن اجبار كوه بود  رفتن سرنوشت آب

 افتادن تقدیر برگ

         و صبر پاداش آدمی......

 پس بی هیچ چشم داشتی حراج محبت كنیم كه همگی خاطره ایم

+ نوشته شده در شنبه 13 خرداد1391 ساعت 23:56 توسط Sahar |


دلتنگی30

سهراب چه زیبا گفت:

نه تو میمانی نه اندوه نه هیچ یک از مردم این آبادی.....


به حباب نگران لب یک رود قسم


و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم می گذرد


آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند............


لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز


روحش شاد.



                               

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390 ساعت 9:35 توسط Sahar |


دلتنگی29

دیریست دلم گرفته باران،

اشكم كه زغم سرشته باران... .

چندیست اسیر دست اویم، بر لوح دلم

 نوشته باران....

باران دل من چو راز دارد، از او طلب نیاز دارد....



ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1390 ساعت 16:28 توسط Sahar |


دلتنگی28

 خواب


دیشب دلم گرفته بود

مثل هوای بارونی

دلم هواتو کرده بود

هوای شیرین زبونی

دلم می خواست گریه کنم

بگم که سخته تنهای

ای هم صدای آشنا



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390 ساعت 10:32 توسط Sahar |


دوست دارم22

زمان بسی کند میگذرد

برای آنان که در انتظارند


بسی تند میگذرد

برای آنان که میترسند


بسی طولانی است

برای آنان که در اندوهند



بسی کوتا است

برای آنان که سرخوشند




بسی ابدی است

برای آنان که عاشقند

+ نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390 ساعت 16:0 توسط Sahar |